پناه بر عشق و کلمه‌ها

شاید باورتون نشه اما از آخرین باری که همین‌جا گفتم اینترنت لپ‌تاپم مشکل داره و وصل نمی‌شه و باید ببرم درستش کنم، هنوز نتونستم بر تنبلی‌م غلبه کنم و انجامش بدم. با گوشی وبلاگ خوندن و وبلاگ نوشتن نصف لذتش رو می‌گیره و شاید به همین دلیله که کم‌تر این‌جا هستم. کاش توی هفته‌ی آینده تمام خدایان المپ بهم کمک کنن تا لپ‌تاپم رو ببرم و درستش کنم چون واقعاً دلم می‌خواد بیشتر این‌جا بنویسم. یه دلیل دیگه‌ش هم اینه که یک وبلاگ تازه با آرشیو طولانی پیدا کردم که عاشقشم و احساس می‌کنم اگه با گوشی‌م بخونمش، بهش توهین کردم. البته طاقت نیاوردم و تا الان خیلی‌ش رو خوندم اما خب، هنوز خیلی دیگه‌ش مونده. از بعد کنکورم کتاب رو با کتاب روشن می‌کنم و قشنگ نشانه‌های اعتیاد رو در خودم می‌بینم. دلم می‌خواد حالا که تصمیم دارم بخش بزرگی از زندگی‌م رو به خوندن و نوشتن کتاب‌های کودک و نوجوان اختصاص بدم، یه کم دقیق‌تر و عمیق‌تر پیش برم. مثلاً برای خودم یک لیستی از نویسنده‌ها و مترجم‌هایی که ازشون چیزی خوندم درست کنم و بنا به تشخیص و علاقه‌م، کتاب‌های بیشتری ازشون بخونم. مدتیه که توی گودریدز فعال‌تر از همه‌جام. منی که اون اوایل نمی‌تونستم یک خط ریویو بنویسم، حالا موتورم راه افتاده و یکی از کارهای مورد علاقه‌م شده ریویو نوشتن. البته ریویوهام چندان ریویو نیستن و بیشتر شبیه یادداشت‌های کوچولوان. اما با تمام قلبم بهشون عشق می‌ورزم. وسواسم نمی‌ذاره که تمام کتاب‌هایی که تا الان خوندم رو وارد کنم ولی کی به تعداد کتاب‌ها اهمیت می‌ده؟ ای کاش زودتر نتایج نهایی آزمون ارشد بیاد. این‌که نمی‌دونم این روزها، روزهای پیش از دانشجوی ارشد شدنمه یا روزهای مونده به آزمون بعدی ارشد که اسفنده واقعاً مضطربم می‌کنه. البته دروغ چرا؟ این اضطراب، زیاد و مداوم نیست و فقط یه وقت‌هایی میاد سراغم. چون یه طوری می‌شه بالاخره دیگه. فقط مرگه که چاره نداره. در نهایت به عشق و کلمه‌ها پناه می‌برم.

۱

یادداشت‌های کوتاه و پراکنده‌ی تابستانی

یک: سه شب پیش با زهرا قسمت اول مستند secrets of the whales رو دیدیم. خیلی خنک و خیال‌انگیز بود و با زهرا دیدنش خیال‌انگیزترش هم کرد. چون تازه بعد از تموم شدنش خیال‌پردازی‌های آبی ما درباره‌ی نهنگ‌ها و اقیانوس‌ها شروع شد. با تمام قلبم برای دیدن سه قسمت دیگه‌ی این مستند با زهرا اشتیاق دارم. و برای هر تجربه‌ی مشترک دیگه‌ای با زهرا. چون این دختر جادوی تابستون منه.

 

دو: دو شب پیش رفتیم باغ جنت و من یه عالمه دوچرخه سواری کردم. لذت‌بخش‌ترین تجربه‌ی دوچرخه سواریم تا این‌جای زندگیم بود. میون دو ردیف درخت‌های سرو، زیر آسمون تاریکی که ماه و ستاره‌ها داشتن تمام تلاششون رو می‌کردن تا از تاریکیش کم کنن، با هندزفری‌ای که آهنگ nuits d'été رو توی گوش‌هام پخش می‌کرد و بیشترین سرعت رکاب می‌زدم و به جلو می‌رفتم. توی اون لحظه‌هایی که برای چند ثانیه چشم‌هام رو می‌بستم و می‌ذاشتم باد نیمه‌خنک تابستونی صورتم رو لمس کنه و دوچرخه با سرعت من رو به جلو ببره، احساس می‌کردم به بی‌نهایت وصل شدم.

 

سه: یک تصویری از تابستون توی خیالم هست که مایو و حوله‌م رو می‌ذارم توی کوله‌پشتیم، دوچرخه‌م رو برمی‌دارم و تا استخر رکاب می‌زنم. وقتی که اونقدر توی استخر شنا کردم تا به ماهی شدنم چیزی نمونده بود، دوش بگیرم و با موهای خیس، باز تا خونه دوچرخه سواری کنم. عاشق این تصویرم و فکر به این که توی یکی دو هفته‌ی آینده از جهان خیال وارد جهان واقع می‌شه چشم‌هام رو پر از ستاره‌های کوچیک درخشان می‌کنه.

 

چهار: توی این مدت از طرف چیزهایی دارم لذت خیلی زیادی رو دریافت می‌کنم که تا یکی دو ماه پیش برام نامرئی بودن. نقاشی با آبرنگ، دوچرخه سواری، بدمینتون، شنا. می‌بینی؟ زندگی همین‌قدر غیر قابل پیش‌بینی و شگفت‌انگیزه.

 

پنج: امسال یه جور دیگه‌ای تابستون رو دوست دارم و فکر می‌کنم تابستون هم من رو یه جور دیگه‌ای دوست داره.

۲

دعوت‌نامه‌ی کوچولو

بچه‌ها؟

این لینک کانال پرایوت کوچولوی جدید منه:

https://t.me/+HvOj6Zw4i-Q2N2U0

اگه دوست داشتید می‌تونید جوین بشید.

۰

کشف قصه‌ها - دو

قصه از همان شبی که خانه‌ی عمه فریبا مهمان بودیم و توی تلویزیون برای اولین بار یک پیانو دیدم و یک کسی که پشت آن نشسته بود و می‌نواخت شروع شد. همه‌اش چند ثانیه طول کشید؛ چون بابا به محض اینکه متوجه شد من روبروی تلویزیون ماتم برده، لا اله الا الله‌ی گفت و به عمه چشم‌غره رفت. عمه هم خیلی سریع ماهواره را خاموش کرد و با خجالت گفت: ببخشید خان‌داداش. وقتی برگشتیم خانه از بابا پرسیدم که آن چیزی که توی تلویزیون دیدم چه بود و آیا من هم می‌توانم یکی از آن‌ها داشته باشم؟ ناگهان صورت بابا شبیه کوه آتش‌فشان شد و جوری نگاهم کرد که انگار می‌خواست بهم بگوید تا چند ثانیه‌ی دیگر قرار است سرش منفجر شود و مواد مذاب درونش مرا بسوزاند. با بلندترین صدایی که تا آن زمان ازش شنیده بودم مامان را صدا کرد و گفت: بیا تحویل بگیر دخترتو! توی چشای من زل می‌زنه و می‌گه اسباب مطربی می‌خواد! همینم مونده فقط! شیطون رو لعنت کن دختر! نکنه می‌خوای اون دنیا همه‌مون تو آتیش جهنم بسوزیم؟ بار آخری باشه که تو این خونه از این حرفا می‌شنوم. فهمیدی؟ من هم که با چشم‌های پر از اشک نفسم را در سینه حبس کرده بودم سری به نشانه‌ی تأکید تکان دادم و دویدم سمت اتاقم. آن شب تا صبح بیدار ماندم و گریه کردم.

این‌هایی که گفتم برای سه سال پیش است. الان کلاس چهارمم. سه هفته پیش یک دانش‌آموز جدید به کلاسمان اضافه شد. اسمش ساراست و دختر خیلی قشنگی‌ست. در ضمن، دست‌های خیلی زیبایی هم دارد. همان روز اول خانم معلم او را کنار من نشاند و بهم گفت که هوای دوست جدیدت را داشته باش. زنگ تفریح که بردمش تا مدرسه را بهش نشان بدهم، میان حرف‌هایش فهمیدم که از شش سالگی پیانو می‌نوازد. وقتی این را شنیدم سعی کردم عادی رفتار کنم اما فکر کنم او متوجه درخشش چشم‌هایم شد. ازش پرسیدم که یعنی توی خانه‌شان یک پیانو دارد و هر وقت بخواهد می‌تواند پشت آن بنشیند و بنوازد؟ و او گفت که اگر بخواهم می‌توانم یک روز به خانه‌شان بروم و هم در درس‌های عقب‌افتاده کمکش کنم و هم از نزدیک پیانواش را ببینم. سه هفته طول کشید اما نتوانستم مامان را راضی کنم. آخر سر مامان سارا زنگ زد خانه‌مان و با مامان حرف زد و قول داد که قبل از تاریک شدن هوا خودش مرا برگرداند خانه. البته هیچ‌کس جلوی مامان اسمی از پیانو نیاورد.

دیروز رفتم خانه‌ی سارا. همین که وارد شدم گوشه‌ی خانه‌شان دیدمش. نور کم‌جان بعد از ظهر پاییز افتاده بود رویش. بی‌اختیار راه افتادم به سمتش. احساس می‌کردم با هر قدم، کمی از زمین فاصله می‌گیرم و وقتی که رسیدم بهش دیگر نزدیک ابرها بودم. دست‌هایم می‌لرزیدند. زل زدم به کلاویه‌های سیاه و سفیدش. احساس می‌کردم جای قلب، یک دارکوب توی سینه‌ام است. دست‌های لرزانم را بالا آوردم و گذاشتم روی کلاویه‌های پیانو. همین که صدایش در سرم پیچید احساس کردم از لبه‌ی جهان خیالاتم آویزان شده‌ام. نمی‌توانستم انگشت‌هایم را از روی کلاویه‌ها بردارم چون می‌دانستم که با این کار پرت می‌شوم به جهان خاکستری‌ای که بیرون از خیالاتم بود. دلم می‌خواست انگشت‌هایم تا ابد همان‌جا بمانند. با چشم‌هایی پر از اشک سرم را چرخاندم و از سارا که مات و مبهوت به من نگاه می‌کرد پرسیدم که می‌توانم باز هم این‌جا بیایم؟ لبخندی زد و روی صندلی پشت پیانو نشست. چشم‌هایم را بستم و انگشت‌هایم را از روی کلاویه‌ها برداشتم و آماده‌ی سقوط به دنیای خاکستری شدم. ناگهان صدای موسیقی در سرم پیچید. چشم‌هایم را باز کردم و دیدم که انگشت‌های سارا به نرمی روی کلاویه‌ها می‌رقصند. دیگر خبری از دنیای خاکستری نبود.

۱

زهرا

دلم می‌خواد اینجا بنویسم تا یادم نره. احساس می‌کنم امشب اون جرقه‌ی دوستیِ میون من و تو رو توی قلبم حس کردم. درست وقتی که دفترچه‌ی انتخاب رشته و ظرفیت‌های دانشگاه‌ها رو دیدم و از شدت اضطراب دچار پنیک اتک شده بودم. چه خوب که همون موقع سررسیدی و کلمه‌هات رو مثل گلبرگ‌های قرمز روی ناخن‌هام چسبوندی و مثل گیلاس از گوش‌هام آویزونشون کردی و گفتی:

«و تازه، اگه تو قراره نویسنده‌ی کودک و نوجوان نشی، پس کی قراره بشه؟ در بعیدترین حالت اگه قبول هم نشی، دنیا به آخر نمی‌رسه که. تو هنوز قلمت شبیه نویسنده‌های کودک و نوجوان موردعلاقه‌ی منه و هیچ‌کسی، حتی ظرفیت‌های رشته‌ها، نمی‌تونه این رو ازت بگیره.»

و من بغض کردم. بغض کردم و لبخند زدم. بغض کردم و زل زدم به گلبرگ‌های قرمز روی ناخن‌هام. بغض کردم و با انگشت‌هام گیلاس‌های آویزون از گوشم رو تاب دادم و به این فکر کردم که زندگی هنوز پر از جادوئه و سهم امشب من از جادوی زندگی تو بودی.

قشنگ نیست که اولین پستم توی تابستون به اسم توئه؟

۰

نمی‌دونم.

دو روز پیش نتایج اولیه‌ی آزمون کارشناسی ارشد اومد. فکر می‌کردم اگه رتبه‌ی خوبی بیارم خیلی خوشحال می‌شم اما نصف اون مقداری که باید خوشحال می‌شدم هم نشدم. فرداش یعنی دیروز پریود شدم و می‌تونم بگم وحشتناک‌ترین پریود یک سال اخیرم بود. از صبح تا ظهر بیشتر از ده بار بالا آوردم و بدنم هر مسکنی رو به طریقی پس می‌زد. آخر سر با یه شیاف دیکلوفناک پخش زمین شدم. همینطور که کف هال روی شکم افتاده بودم و بعد از یه عالمه درد، بدنم رو حس نمی‌کردم با خودم فکر کردم که چرا رتبه‌ی ۱۰۹ ادبیات کودک و نوجوان خوشحالم نمی‌کنه؟ چرا وقتی با غزل با آبرنگ‌هایی که تازه خریدیم نقاشی می‌کشیم هزار برابر خوشحال‌ترم؟ نکنه من آدم خوشحالی‌های کوچولو کوچولوام و خوشحالی‌هایی که یه کم بزرگترن بهم نمی‌سازن و تهش این می‌شه که باید اون خوشحالی‌های یه کم بزرگتر رو ده بار بالا بیارم؟ انتخاب رشته سخت‌ترینه. اولین بار توی زندگیمه که باید یه تصمیم آدم بزرگونه بگیرم و این من رو واقعاً ترسونده. بزرگ شدن رو هیچ دوست ندارم.

۱

کشف قصه‌ها - یک

من خیلی زودتر از بقیه فهمیدم که حوصله‌ی این‌جا را ندارم. شش ساله بودم. سوار بر مینی‌بوس آبی‌ای از پیش‌دبستانی‌ام به خانه برمی‌گشتم. به دور و برم نگاه کردم. بچه‌ها بعد از گذراندن نیمی از روز در مدرسه، کنار نزدیک‌ترین دوست‌هایشان نشسته بودند و با هم از همه چیز حرف می‌زدند. مقنعه‌های سفیدشان را از سرشان درآورده بودند و باد خنک اردیبهشت از پنجره‌های مینی‌بوس به صورت‌های ظریف و موهای زیبا و شلخته‌شان می‌وزید. من اما وجود نداشتم. هیچ‌کس اسمم را نمی‌دانست. تو بگو؛ وقتی کسی اسمت را نمی‌داند دیگر اسم داشتن به چه دردی می‌خورد؟ حتی نمی‌توانستم مثل آن‌ها مقنعه‌ام را درآورم و بگذارم باد با وزیدن به موهایم غمی که روی دل کوچکم سنگینی می‌کرد را کمی خنک کند چون به محض برداشتن مقنعه‌ام موهای سیاهی که فکر می‌کنم چند مرحله‌ای از فر بودن جلوتر بود مثل اشعه‌های خورشید دور صورتم را می‌گرفت. می‌گویم «فکر می‌کنم» چون سال‌هاست موهایم را ندیده‌ام و کم کم دارم شکل واقعی‌اش را فراموش می‌کنم. آن روز غمگین‌تر از همیشه به خانه برگشتم. انگار دیگر طاقتم تمام شده بود و قلبم حتی به اندازه‌ی یک قطره غمِ بیشتر جا نداشت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا بندهای کفشم را باز کنم و وارد خانه شوم. به همه‌جای خانه سرک کشیدم تا مامان را پیدا کنم. آخر سر در حیاط دیدمش؛ در حالی که یک عالمه گلدان دورش چیده بود و داشت کودهایشان را عوض می‌کرد. سرش را بالا آورد و با لبخند گفت: سلام دختر قشنگم. همان‌جا، روبروی مامان و گلدان‌هایش، ایستادم و بلند بلند گریه کردم. مامان دوید و مرا در آغوش گرفت اما گریه‌ام هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد تا جایی که شانه و موهای مامان خیس خیس شد و گریه‌ی من هم تمام. مامان چشم‌هایم را بوسید و پرسید چه شده؟ فقط در چشم‌هایش نگاه کردم و برای اولین بار گذاشتم از دریچه‌ی چشم‌هایم وارد قلبم شود و ببیند که دارم چه غمی را تحمل می‌کنم. بعد دست‌هایش را گرفتم و خواسته‌ام را گفتم. تمام تلاشش را کرد که چشم‌های قهوه‌ای زیبایش، که به اندازه‌ی شکلات‌های قلبی‌ای که همیشه در یخچال پیدا می‌شد شیرین و دلگرم‌کننده بود، چیزی از درونش لو ندهد. اما من شکستن قلبش را شنیدم. قرار شد همان بعد از ظهر انجامش دهیم. لباس‌های مدرسه‌ام را درآوردم و مامان برایم یک ظرف بزرگ ماکارونی کشید. همه‌اش را خوردم. مامان لبخندی زد و گفت: سبیل نارنجی درآوردی. من بلند بلند خندیدم و با رشته‌ی آخر ماکارونی که در ظرفم مانده بود برای خودم سبیل گذاشتم. مامان هم بلند بلند خندید و یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش افتاد. دست و صورتم را شستم و در حیاط منتظر ماندم. چند دقیقه بعد مامان آمد. روبرویم ایستاد و با چشم‌های پر از اشکش که شبیه شکلات ذوب‌شده بود نگاهم کرد. بهم گفت مطمئنی؟ لبخند کمرنگی زدم و سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. بهش گفتم که موهایم را تا جایی که می‌توانی زیر خاک و کود پنهان کن چون ازشان دل خوشی ندارم. او هم یکی از بزرگترین و قشنگ‌ترین گلدان‌هایش را آورد و مرا در آن کاشت.

امروز تولد یازده سالگی‌ام است. پنج سال است که مامان هر روز به من آب می‌دهد و ساعت‌ها کنارم می‌نشیند و برایم داستان می‌خواند. من هم زل می‌زنم به آن بالا. به آبی آسمان و ابرهای سفید پشمکی و پرنده‌هایی که بالای سرم می‌چرخند و می‌چرخند. به قطره‌های باران که حالا بعد از پنج سال رنگ چشم‌هایم را عوض کرده‌اند. مامان می‌گوید چشم‌هایم سبز شده. شاید از همان اول هم باید به شکل یک گیاه وارد این جهان می‌شدم. اما راستش را بخواهی، بعضی وقت‌ها دلم برای بغل‌های مامان تنگ می‌شود.

حالا نوبت توست پروانه کوچولو. قصه‌ات را برایم بگو.

۰

Hello Summer

روی تختم دراز کشیدم و به آهنگ Nuits D'été گوش می‌دم. کولر روشنه و احساس عجیبی دارم. انگار صد سالم هم که بشه بوی کولر می‌تونه وصلم کنه به یک جایی توی گذشته‌های دور. به تابستون‌هایی که توشون خیلی بچه بودم. به بعد از ظهرهایی که مامانم پرده‌ها رو می‌کشید تا خونه تاریک‌تر بشه و پتو می‌کشید روم تا باد کولر مریضم نکنه و من با شکم سیر و بدون هیچ فکر خاصی یکی دو ساعت می‌خوابیدم. بعدش هم که از خواب بیدار می‌شدم می‌تونستم بیسکوییت بزنم توی شیر و بخورم. اگه یه کم دیگه به گذشته فکر کنم گریه‌م می‌گیره. الان هم پرده‌ی اتاق رو کشیدم و پتو رومه و می‌تونم با شکم سیر یکی دو ساعت بخوابم. بعدش هم بیسکوییت بزنم توی شیر و بخورم. اما انگار یک چیزی کمه. یک چیزی مثل بی‌خبری. خبر داشتن خوب نیست. خبر داشتن هیچ‌وقت خوب نیست. برای همینه که هنوز خودم رو می‌زنم به بی‌خبری حتی اگه بی‌خبر نباشم. دیروز کنکور دادم و پرونده‌ی درس خوندن فعلاً بسته شد. هیچ تصوری از نتیجه‌ش ندارم و نمی‌خوام هم تا روزی که نتایج اعلام می‌شه بهش فکر کنم. صبح خوندن یه داستان نوجوان رو شروع کردم که بیشتر شبیه یک قطعه‌ی موسیقیه. بام‌نشینان. اونقدر خیال‌انگیزه که نمی‌دونم بیشتر به نویسنده‌ش حسادت کنم یا سوفی، دختر کوچکی که بعد از غرق شدن یک کشتی، توی یک جعبه‌ی ویولن سل، شناور بر آبه و مردی اون رو از آب می‌گیره و بزرگ می‌کنه که از زیباترین پدرهاییه که حداقل من می‌شناسم. دیدن انیمه‌ی Haikyuu!! رو هم شروع کردم. پگاه درباره‌ش نوشته بود «هایکیو باعث می‌شه آدم بخواد شدیدا تمرین کنه، بعد سگ‌لرز زنان پیاده یا با دوچرخه بره خونه، یه چیز گرم بخوره، دوش بگیره و در نهایت بخزه زیر یه پتوی سنگین و راحت بخوابه.» و من یک اپیزودش رو بیشتر ندیدم اما کاملاً همین احساس رو دارم. تابستون من یک ماه زودتر شروع شده و دلم می‌خواد زیاد برم پیک‌نیک، با مداد شمعی نقاشی‌هایی که از پینترست پیدا کردم رو توی دفترم بکشم و دوچرخه‌سواری کنم. دلم می‌خواد وجود داشته باشم و قلبم پررنگ بتپه. حالا هم می‌رم می‌خوابم تا شیر و بیسکوییت بعدش بیشتر بهم بچسبه.

۳

باد ما را با خود خواهد برد

امروز دقیقاً دو هفته مونده به کنکور. قصد داشتم روزم رو خوب شروع کنم و حسابی درس بخونم اما نشد. الان ساعت ۱۰ و ۹ دقیقه‌ست و از اونجایی که پشت در تراس نشستم به وضوح می‌تونم صدای باد رو بشنوم. باد همیشه ته دلم رو خالی می‌کنه. هرچی وحشی‌تر باشه و بیشتر زوزه بکشه ته دل من خالی‌تر می‌شه. بادی هم که الان داره می‌وزه نه تنها ته دلم که همه‌ی وجودم رو داره خالی می‌کنه. نمی‌دونم وقت‌هایی که دچار حمله‌ی عصبی می‌شم و اضطراب فلجم می‌کنه بیشتر بهم سخت می‌گذره یا وقت‌هایی که خالی می‌شم. اما خالی شدنه اینجوریه که دیگه حتی دست و پا هم نمی‌زنی. می‌دونم که موقتیه. چی توی این دنیا موقتی نیست؟ اما وقت‌هایی که زندگی یه کم بیشتر از ظرفیت معمولم برام سخت می‌شه دلم می‌خواد یه در پشتی پیدا کنم و ازش بزنم بیرون و گم و گور شم. الان هم از همون وقت‌هاست. کاش حداقل باد اینجوری زوزه نکشه. دلم می‌خواد کتاب قصه‌ی تصویری‌ای که وقتی تهران بودم بهزاد برام خرید رو بردارم و برم روی چمن‌های زیر یه درخت بزرگ دراز بکشم و ورقش بزنم. دلم می‌خواد سویشرت بهزاد رو که برام خیلی بزرگه تنم کنم و سرم رو بذارم روی پاش و اون برام از نیمرویی که خودش درست کرده لقمه‌های کوچولو کوچولو بگیره و بهم بده و من راحت برای خودم غصه بخورم و چندتا قطره اشک بریزم تا از این مرحله هم رد شم. دلم می‌خواد یه ستاره‌ی خیلی کوچیک باشم توی سیاهی شب که کسی حتی متوجه حضورش هم نمی‌شه. نمی‌دونم. شاید دلم باید همین لحظه رو بخواد. همین الان که دارم تند تند این کلمه‌ها رو تایپ می‌کنم و هر چند کلمه یک بار بغضم رو قورت می‌دم. همین الان که زنبورهای روی خودنویسی که بهزاد برام خریده از میون کتاب کلیات مسائل ادبی‌م دارن بهم نگاه می‌کنن و انگار دلشون نمی‌خواد من خیلی غصه بخورم. همین الان که نمی‌دونم گوشم به صدای باد عادت کرده یا جدی جدی باد آروم‌تر شده. شاید باید همین الان رو سفت بچسبم با وجود تمام سرماش چون بالاخره یک روز باد ما را با خود خواهد برد، باد ما را با خود خواهد برد...

۱

خاطرات یک کلاغ

دیشب باران آمد. البته من این را صبح فهمیدم. حدود ساعت شش و نیم که داشتم صورتم را با حوله خشک می‌کردم و کنار پنجره رفتم تا به بیرون سرکی بکشم. این هم از عادت‌های من است. روزی هزار بار کنار پنجره می‌روم و بیرون را نگاه می‌کنم. انگار منتظر چیزی باشم که خودم هم نمی‌دانم چیست. شاید هم این موضوع برمی‌گردد به دوران کودکی‌ام. همان زمان که شیفته‌ی پیتر پن بودم و چشم می‌دوختم به پنجره‌ی اتاقم برای دیدنش. البته باید اعتراف کنم که هنوز هم شیفته‌اش هستم. داشتم می‌گفتم. همانطور که با حوله صورتم را خشک می‌کردم کنار پنجره رفتم و دیدم که بله، دیشب باران آمده. تا قبل از آن که بفهمم دیشب باران آمده و حالا زمین و درخت‌ها و همه‌چیز خیس است و هوا بوی مورد علاقه‌ام را می‌دهد دلم می‌خواست امروز از زندگی مرخصی بگیرم. یعنی می‌خواهم بگویم تا این حد میل به نبودن داشتم. اما بعد باتری میل به بودنم پنج شش درصد پر شد و توانستم لباس‌هایم را عوض کنم و با پدرم به پیاده‌روی بروم. از پله‌های آپارتمان که پایین آمدیم و بوی باران در سرم پیچید نتوانستم در برابر لبخند زدن مقاومت کنم. یواشکی لبخندی زدم تا ایمان پدرم به بداخلاق بودنم کم نشود. چند دقیقه بعد که به ورودی باغ رسیدیم و چشمم به آسمان افتاد دیگر نتوانستم چیزی را پنهان کنم. بلند گفتم: چقدر آسمون قشنگه! و پدرم در جواب گفت: تو هم که هر وقت آسمونو می‌بینی همینو می‌گی! و لبخند من بزرگ‌تر شد. یک ساعتِ بعد از آن به پیدا کردن راه‌هایی که شاخه‌های درخت‌های دو طرفش درهم‌پیچیده‌ترند و دید زدن آسمان از میان آن‌ها و توت چیدن و توت خوردن و دنبال گربه‌ها راه افتادن گذشت. دلم می‌خواست بخشی از تصویری شوم که داشتم در میانش قدم می‌زدم. حتی اگر تنها گزینه‌ی ممکن کلاغ شدن بود. چون همه‌ی کسانی که مرا می‌شناسند خبر دارند که من چقدر از کلاغ‌ها می‌ترسم. یک بار چند سال پیش داشتم از کلاس موسیقی به خانه برمی‌گشتم که یک کلاغ در پارک روبروی خانه‌مان تصمیم گرفت دنبالم کند. کم مانده بود که حین فرار کردن از دستش، در حالی که سازم را محکم در آغوش گرفته بودم، بزنم زیر گریه. حالا ببینید چقدر از آدم بودن خسته‌ام که حاضرم تبدیل به یک کلاغ بشوم و چیزهای درخشان بدزدم و دنبال آدم‌هایی که از کلاغ می‌ترسند بدوم. اما کلاغ‌ها مرا در جمع خود نپذیرفتند و قار‌قار‌کنان به بالای بلندترین درخت‌ها پرواز کردند. همین شد که با قلبی شکسته به خانه برگشتم و تصمیم گرفتم این کلمه‌ها را جایی بنویسم. چه کسی خبر دارد؟ شاید دل کلاغ‌ها به رحم آمد و صبح فردا من هم در حالی که یک چیز درخشان در منقارم گرفته‌ام به بالای بلندترین درخت‌ها پرواز کردم.

۰
MENU
About me
همیشه میل عجیبی به نابودی گذشته داشته‌ام اما از تو به بعد، پیش پا افتاده‌ترین لحظه‌هایم را هم برداشتم و در آغوش کشیدم برای آینده‌ها.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان