گیجم. ماتم. مبهوتم. هر بار که دردی بزرگتر رسید به اجبار ظرف تحملم هم بزرگتر شد. اینبار ظرف تحملم از سنگین بودن این درد شکسته. تکه تکه شده. پودر شده. دارم هشیاریم رو از دست میدم. مغزم برای دووم آوردن وقایع رو پاک میکنه. نمیفهمم. نمیتونم بفهمم. خودم رو به یاد نمیارم. انگار وسط یه خوابم. یه خواب خیلی بد. یه خوابی که حتی اگه ازش بپری هم گریهت بند نمیاد. کو اشکهام؟ حتی اشک نمیریزم. خیلی کم اشکم درمیاد. بهتزدهام. مغز انسان برای هضم این چیزها توان نداره. نمیتونم بفهمم. یعنی چی؟ این عکسها، این ویدیوها، این روایتها یعنی چی؟ مگه میشه؟ مگه میشه؟