زمستان ۱۴۰۴

گیجم. ماتم. مبهوتم. هر بار که دردی بزرگ‌تر رسید به اجبار ظرف تحملم هم بزرگ‌تر شد. این‌بار ظرف تحملم از سنگین بودن این درد شکسته. تکه تکه شده. پودر شده. دارم هشیاری‌م رو از دست می‌دم. مغزم برای دووم آوردن وقایع رو پاک می‌کنه. نمی‌فهمم. نمی‌تونم بفهمم. خودم رو به یاد نمیارم. انگار وسط یه خوابم. یه خواب خیلی بد. یه خوابی که حتی اگه ازش بپری هم گریه‌ت بند نمیاد. کو اشک‌هام؟ حتی اشک نمی‌ریزم. خیلی کم اشکم درمیاد. بهت‌زده‌ام. مغز انسان برای هضم این چیزها توان نداره. نمی‌تونم بفهمم. یعنی چی؟ این عکس‌ها، این ویدیوها، این روایت‌ها یعنی چی؟ مگه می‌شه؟ مگه می‌شه؟

۰

بیگ‌اسکارف آبی

امروز از خواب که بیدار شدم یه کم توی تلگرام با یگانه حرف زدم و خریدهای بامزه‌ش رو بهم نشون داد. عاشق حرف زدن‌های اول صبح با یگانه‌ام. گفت‌وگوهامون پر از جزئیات غیر ضروریه و خیلی زنده‌ست. مثلاً اون دستگیره‌ای که تازه خریده و شبیه قلبه رو بهم نشون می‌ده و من در مورد جلسه‌ی لیزرم براش می‌گم و هردومون انگار با جدی‌ترین اتفاق جهان روبروییم. یگانه اونیه که واقعاً دلم می‌خواست هم‌خونه‌م بود. دیروز به غزل گفتم جلوی موهام رو چتری کوتاه کنه و حالا که موهام چتریه احساس می‌کنم برگشتم به ورژن اصلی خودم. بعدش حمید اومد سر کوچه‌مون دنبالم و با هم رفتیم یک جای مرتفع و زیر نم نم بارون به چراغ‌های کوچولوی شهر از پشت مه نگاه کردیم. خیلی ازش خوشم میاد و اون‌قدر خوبه که احساس می‌کنم یه معذرت‌خواهیه از طرف زندگی بابت همه‌ی دردهایی که این چند ماه کشیدم. بعدترش رفتیم کافه تی و با وجود شلوغی یه میز خوشگل لب پنجره گیرمون اومد و شیرکاکائوی داغ خوردیم و کلی حرف زدیم. دیشب ازم قول گرفت که همیشه ناراحتی‌هام رو بهش بگم و تنهایی اورثینک نکنم. خیلی بالغ و ناز و امن به‌نظر میاد. می‌خوام تا قبل از ناهار یه نامه‌ی کوچولو برای ستاره بنویسم. ستاره هنرجوی شیش هفت ساله‌ی منه که خیلی زیاد دوستش دارم و دلم می‌خواست دختر من بود. یه کم اضطراب جدایی داره و به‌خاطر همین کتاب نخ نامرئی‌م رو بهش دادم که بخونه. اون هم هفته‌ی بعد یکی از کتاب‌هاش رو برام آورد که اسمش کوله‌پشتی نامرئی بود و از همون نویسنده بود. خلاصه امروز می‌خوام کتابش رو بهش برگردونم و دوست دارم لای کتابش براش یه نامه‌ی کوچولو بذارم. دیگه می‌خوام چی بنویسم؟ یه نامه برای یاسی، دوست نسبتاً جدیدم. یه بار که سر تمرین بودیم یه نامه‌ی کاغذی، چهار صفحه پشت و رو، انداخته بود توی کیفم. قبل‌ترش هم برام نامه‌ی کاغذی نوشته بود و دلم می‌خواد من هم براش یه نامه‌ی خوشگل بنویسم. خیلی دوست بامزه‌ایه و دلم می‌خواد اون هم بدونه که من چقدر از این‌که دوستمه خوشحالم. تازگی ددری شدم. همه‌ش دلم می‌خواد برم بیرون و خرید کنم و نوشیدنی‌های گرم بخورم. بیشتر هم دلم می‌خواد این کارها رو با حمید و یاسی انجام بدم. از تند تند زندگی کردن خوشم نمیاد. دلم می‌خواد هر روز مثل امروز صبح با خیال راحت برم حموم و بعد با موهای نم‌دار توی آشپزخونه بچرخم و برای خودم صبحونه آماده کنم و با گوگوش هم‌خوانی کنم. یه بیگ‌اسکارف آبی خریدم و وقتی می‌پیچمش دور گردنم انگار یه نفر که عاشقمه بغلم کرده. پاشم برم کارهای بامزه کنم تا امروزم خوشگل بگذره.

۲

بطری شیر

امشب که داشتم از محل کارم برمی‌گشتم خونه یه مسیری رو باید پیاده‌روی می‌کردم. تاریک بود و سرد بود و کلاه پافرم رو کشیده بودم سرم و هندزفری‌هام با بلندترین صدای ممکن آهنگ This is the life رو به گوش‌هام می‌رسوندن. اون‌قدری خلوت بود که چشم‌هام رو حین راه رفتن هی چند لحظه می‌بستم و تصور می‌کردم یک جایی غیر از این‌جام. نمی‌دونم. امشب خیلی ناامید و وحشت‌زده‌ام. دلم نمی‌خواد این‌جا باشم. و هی دارم از خودم می‌پرسم اگه تا تهش همینی باشه که الان هست چی؟ وای نه. من همینی که هست رو نمی‌خوام. نمی‌خوام دیدن قیمت روی بطری شیر ترس بندازه به دلم. نمی‌خوام این همه کار کنم و آخر ماه که می‌شه استرس پول بگیرم. نمی‌خوام اضطراب همه‌ی آدم‌های نزدیکم رو هم کنار اضطراب‌های خودم به دوش بکشم و حمل کنم. کاش زندگی از اولش برام یه شکل دیگه بود. یه شکل بهتر و آسون‌تر. کاش یه نفر میومد و می‌گفت فدای سرت اگه بهتر و آسون‌تر شروع نکردی زندگی‌ت رو، از این‌جا به بعدش رو من برات بهتر و آسون‌تر می‌کنم. اما متأسفانه در بهترین حالت خودم بتونم یه گلی به سر خودم بزنم. خسته‌ام. امروز که داشتم موهام رو می‌بافتم یه تار موی سفید میون بافته‌ی گیسم بهم دهن‌کجی کرد. خیلی دلم گرفت. انگار هنوز جوونی نکرده دارم پیر می‌شم. زورم به زندگی‌م نمی‌رسه. نمی‌دونم. فقط می‌دونم امشب همه‌چی خیلی سنگینه.

۱

پس کی قراره از این گذرگاه عبور کنم و قدم به سرزمینی تازه بذارم؟

بعضی روزها احساس می‌کنم حالم خیلی بهتره و دیگه خود جدیدم رو پیدا کردم و دارم یک زندگی تازه رو می‌سازم و بعضی روزها انگار قدم از قدم برنداشتم و همون غزالی‌ام که قلعه‌ی شنی اطمینانش رو موج‌های وحشی دریا به‌تازگی خراب کردن و دلش می‌خواد اون‌قدر گریه کنه که خودش رو هم آب ببره. می‌دونم که باید یه کارهایی بکنم ولی بیشتر وقت‌ها توی آفتابی که هر روز صبح روی فرش کنار پنجره پهن می‌شه دراز می‌کشم و آیس‌لته‌ای که برای خودم درست کردم رو می‌خورم و چند خطی توی دفترم می‌نویسم. نمی‌دونم تا کی باید خودم رو راحت بذارم و از کی باید به خودم سخت بگیرم. اون روز که قرار بود با یاسی بریم کافه بشینیم و توی دفترهامون بنویسیم، کل مسیر خونه تا اون‌جا رو توی اتوبوس با آهنگ better man و all too well تیلور سوئیفت گریه کردم و حتی وقتی پیاده شدم هم گریه‌م بند نیومد. دلم برای اون چیز جادویی و قشنگی که بینمون بود خیلی تنگ شده. روزها خیلی تند تند می‌گذرن. نمی‌خوام جوونی‌م رو هم موج‌ها با خودشون ببرن. همچنان خونه‌ی خودم رو می‌خوام. و زندگی‌ای که کاملاً متعلق به من باشه. حتی اگه قرار باشه هرروز توی آفتاب پشت پنجره‌ی خونه‌ی خودم گریه کنم و با اشک‌هام یه عالمه ابر بسازم.

۰

مستی

باید بنویسم تا فراموش نکنم. نباید این روزها رو فراموش کنم.

دیشب با پسری که یک ماه هم نیست می‌شناسمش و باریستای کافه‌ی نزدیک محل کارمه و سه چهار سال از خودم کوچیک‌تره، رفتم خونه‌ش و در حالی که داشتم از استرس رو به قبله می‌شدم که نکنه یهو نصفه‌شب خونواده‌ش سر برسن، بیشتر از هر وقتی مست کردم و یکی دو ساعت بعدش داشتم توی دستشویی خونه‌شون بالا می‌آوردم و به این فکر می‌کردم که دارم برای اولین بار در سن بیست و هفت سالگی بالا آوردن بعد مستی رو تجربه می‌کنم.

چقدر زندگی عجیبه. چقدر عجیب شدی غزال.

۱

امید

و زخم‌های من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق...

 

دیگر تمام شد...

۱

دزد ستاره‌ها

گفت من از مرگ نمی‌ترسم

گفتم اما ما هنوز جوان‌تر از آنیم که از مرگ نترسیم

گفت پس کو جوانی‌مان؟

ماندم

بی‌هیچ‌حرفی

و به همه‌ی ستاره‌هایی فکر کردم که هر شب که می‌خوابم جایی پنهان می‌کنم و هر صبح که بیدار می‌شوم می‌بینم که کسی آن‌ها را دزدیده

فرقی ندارد کجا پنهانشان کنم

میان صفحه‌های دفترم

توی جیب پیراهنم

یا زیر بالشتم

همیشه دستی پیدا می‌شود که آن‌ها را بردارد و ببرد

به کجا؟

نمی‌دانم

ولی حدس می‌زنم تا حالا با ستاره‌هایم برای خودش قصری بزرگ ساخته

یک قصر بزرگ در جایی دور

آن‌قدر دور که حتی اگر روزی خراب شد بر سرش، ستاره‌ها نتوانند راهشان را به قلب من پیدا کنند

می‌گویم من هم از مرگ نمی‌ترسم

و جای خالی ستاره‌هایی که بر آسمان قلبم لک انداخته‌اند تیر می‌کشد

۰

در دست‌های سیلویا پلات

احساس می‌کنم فرقی با شن‌های ساحل ندارم. هر دستی می‌تواند از من شکلی بسازد. حالا در دست‌های سیلویا پلاتم و با خودم می‌گویم مگر آدم از جوانی‌اش چه می‌خواهد جز این‌که هر روز کلمه‌هایی برای خواندن داشته باشد و کلمه‌هایی برای نوشتن و شب‌ها را هم بگذارد برای آدم‌ها و هر نوع ارتباط انسانی. اصلا چرا من تا به حال زندگی شبانه را آن‌طور که باید تجربه نکرده‌ام؟ حضور در میهمانی‌ها و معاشرت با آدم‌های تازه. نوشیدن و رقصیدن. گفت‌وگو و در نهایت بازگشت به خانه. خانه‌ای از آن خود. خانه‌ای که بتوانی در آن همه‌ی نقاب‌هایت را از صورت برداری و همه‌ی لباس‌هایت را از تن، و بعد در برهنه‌ترین حالت خودت مسواک بزنی و به تختخواب بری. شاید قبل از آن‌که به خواب عمیقی فرو بروی بتوانی یکی دو پاراگراف از کتاب نیمه‌باز کنار تختت را بخوانی. خیالت راحت است فردا که خورشید دوباره طلوع می‌کند، اگر هنوز زنده باشی، چند کتاب و چند مقاله برای خواندن داری و یک دریا کلمه که منتظرند تا تو احضارشان کنی. مگر آدم از جوانی‌اش چه می‌خواهد جز این‌که مرگ بسیار دور باشد و امیدها و آرزوها بسیار نزدیک. باید بنویسی. باید بنویسی چون نوشتن را بهتر از هر کار دیگری بلدی. باید بنویسی چون می‌توانی تعلقت به کلمه‌ها و تعلق کلمه‌ها به خودت را حس کنی. جایی درون سینه‌ات. شاید در خیلی چیزهای دیگر هم خوب باشی اما کلمه‌ها، کلمه‌ها تنها چیزهایی‌اند که برای داشتنشان نیازی به تلاش نداری. از همان اول بومی‌های یک سرزمین بودید. یک سال زندگی بزرگسالانه‌ای که باید در ساعت مشخصی در محل کارت حاضر باشی و در ساعتی مشخص ترکش کنی و در ازایش روز اول هر ماه مقداری پول به حسابت واریز شود که باید هزارجور برنامه‌ریزی کنی برای رساندنش به آخر ماه را تجربه کرده‌ام. نه. این همه‌ی آن چیزی نیست که بخواهم در جوانی‌ام تجربه کنم. درست است. شرایط زندگی همیشه برای من سخت‌تر از آن چیزی که باید باشد بوده و برای ادامه‌ی راه به پول نیاز دارم. اما نمی‌خواهم جوانی‌ام را وقف کار کردن برای دیگری بکنم. نمی‌خواهم هر روز قصه‌هایی برای بچه‌ها بگویم که مجبور به شنیدنش هستند و بازی‌هایی کنیم که می‌بایست از یک لیست نه چندان بلند انتخاب شود. نمی‌خواهم مدام یک جفت چشم زل بزند به دوستی من و بچه‌ها و یک جفت گوش همه‌ی رازهایی که به هم می‌گوییم را بشنود. در ابتدای مسیر گمان می‌کردم این همه‌ی آن چیزی است که می‌خواهم: وقت گذراندن با بچه‌ها در هر جایی. فرقی ندارد. اما حالا می‌دانم که می‌خواهم زندگی آکادمیکم را از سر بگیرم و به دنبال مسیر دیگری برای سر بیرون آوردن از خاک باشم. نباید کلمه‌ها را از دست بدهم. کلمه‌های خود خودم را. باید بیشتر بخوانم و بیشتر بنویسم و بیشتر یاد بگیرم. چند ماه دیگر 27 ساله می‌شوم و هنوز هیچ‌کدام از داستان‌هایم را کسی نخوانده. همین الان ابرهای بهاری با شدت تمام شروع به باریدن کردند. می‌بینی؟ احساسات تو هم مثل ابرهای بهاری است. شدید و غیر قابل پیش‌بینی. اتاق هر لحظه تاریک‌تر می‌شود. نمی‌خواهم طبق مناسبات زندگی کنم. سر و عشقی پرشور می‌خواهم. اگر بخواهم مثل آدم‌های دیگر زندگی‌ام را پیش ببرم فقط روز به روز پژمرده‌تر می‌شوم. یک چیز دیگر هم درباره‌ی خودم فهمیده‌ام. من آدم برنامه‌ریزی‌های دقیق و پر از جزئیات نیستم. نفسم بند می‌آید. یعنی خوشم می‌آید که آدم‌ها حتی تعداد لیوان‌های آبی که در طول روز می‌نوشند را می‌شمارند اما من نمی‌توانم این‌قدر کامل باشم. من یک عالمه گوشه‌های تیزو برنده دارم که چهارچوب‌های معمول را می‌شکافد و بیرون می‌زند. شاید رمزش همین است: تلاش نکن. فقط کاری را بکن که برای انجامش نیاز به تلاش کردن نداری. مثل الان که کلمه‌ها با بالاترین سرعت از سرانگشتانت می‌ریزند روی کیبورد لپ‌تاپ. مثل دیروز که بی‌وقفه خاطرات سیلویا پلات را می‌خواندی و دلت نمی‌خواست کنارش بگذاری. شاید فقط باید همین‌طوری پیش بروی و به سبک خودت زندگی کنی. تو آدم با فکر رقصیدن نیستی. فکر نکن و فقط برقص. فکر کن اما نه به رقص. می‌توانی حین رقصیدن به هر چیزی که می‌خواهی فکر کنی. به فرم داستان‌ها، به سوژگی شخصیت‌ها، به انتخاب فعل‌ها، به هر چه جز رقصیدن. باران بهاری قطع شد. حالا اتاق روشن‌تر است. دیگر برای ارتباطات کاری و اجباری انرژی چندانی ندارم. دلم نمی‌خواهد جز در محل کار درباره‌ی کار حرف بزنم. مخصوصا حالا که پس از مدت‌ها کلمه‌ها به سمتم سرازیر شده‌اند، تماس‌ها و پیام‌های کاری برایم حسی مانند تجاوز دارد. نمی‌خواهم حساسیتم را در این مورد کم کنم. باید حد و مرزهای پررنگ‌تری بین کار و بقیه‌ی زندگی‌ام بکشم چون در نهایت منم و این کلمه‌ها. کلمه‌ها و آزاد بودن در جوانی و زنانگی همه‌ی آن چیزی است که فعلا می‌خواهم.

۰

Memoir of a Snail

بدنم داره فریاد می‌زنه که حالش خوب نیست. توی دو ماه اخیر برای چهارمین بار پریود شدم. سردردهای هرگزنگرفته می‌گیرم. مدام دل‌درد و تهوع و سرگیجه دارم. پنیک اتک باز برگشته سراغم. حالم هیچ خوب نیست. روز خیلی بدی داشتم. توی حیاط پشتی آموزشگاه جلوی شمیم و سولماز و امیرمحمد زدم زیر گریه و در حالی که به‌زور نفس می‌کشیدم احساس می‌کردم دارم توی یه باتلاق فرو می‌رم. پشیمونم که برای ارائه‌ی دومین مقاله‌ی یکی از نشست‌های دانشگاهم داوطلب شدم چون توان انجام دادن کارهای ضروری‌م رو هم ندارم، چه برسه به کارهای فوق برنامه. دلم برای امید تنگ شده. دلم نمی‌خواد دغدغه‌ی پول داشته باشم. از مدیر آموزشگاه و برادرش حالم به هم می‌خوره. از این‌که به حجاب و روابطم راه به راه گیر می‌دن. محل کارم برام تبدیل شده به زندان. نفسم توش می‌گیره چون اغلب آدم‌های توش پستن. خیلی پست. اما هنوز بچه‌ها رو دوست دارم. وقتی اسمم رو خالی خالی صدا می‌کنن خوشم میاد چون احساس می‌کنم هم‌سنشونم. اتفاقی توی یه کانال عکس‌های کافه امجدیه‌ی تهران رو دیدم و اون‌قدر ازش خوشم اومد که نگو. یهو در لحظه تصمیم گرفتم توی ماه آینده یه سفر یه روزه به تهران داشته باشم و با امید بریم امجدیه ناهار بخوریم. وقتی بهش فکر می‌کنم می‌بینم اون‌قدرها هم دور نیستیم. مثلاً اگه یه شب تصمیم بگیرم سوار اتوبوس بشم و برم امید رو بغل کنم تا تنم یه کم آروم بگیره، فردا صبحش پیششم. می‌خوام حالا که امید داره دوره‌ی اینترنی‌ش رو می‌گذرونه و زندگی‌ش فشرده‌تر شده، من بیشتر از این سفرهای یه روزه داشته باشم. جای غر زدن و گریه کردن و الکی دعوا کردن می‌شه کارهای دیگه‌ای کرد. توی همون کانالی که عکس‌های کافه امجدیه رو دیدم یه نقل قول از یونگ هم چشمم رو گرفت:

رنج نباید تو را غمگین کند. این همان‌جایی است که اغلب مردم اشتباه می‌کنند. رنج قرار است تو را هوشیارتر کند به این‌که زندگی‌ات نیاز به تغییر دارد. چون انسان‌ها زمانی هوشیارتر می‌شوند که زخمی شوند، رنج نباید نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را تحمل نکن، رنجت را درک کن! این فرصتی است برای بیداری، وقتی آگاه شوی، بیچارگی‌ات تمام می‌شود.

شاید بی‌دلیل نبوده که همین امشب که از رنج‌هایی که جسم و روحم داره متحمل می‌شه دادم دراومده، این نقل قول رو دیدم. دلم می‌خواد انیمیشن خاطرات یک حلزون رو دوباره ببینم. خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم و به دوباره دیدنش نیاز دارم. از آدم‌ها نفرت دارم و عاشق آدم‌هام. دلم می‌خواد از آدم‌ها فرار کنم و آدم‌ها رو بهترین پناهگاه می‌دونم. مامانم می‌گه سیب و موز برای اسهال خوبه. قبل خواب یک و یک چهارم سیب خوردم. دلم می‌خواد کم‌تر اسنپ و تپسی بگیرم و بیشتر خوراکی‌های خوشمزه و مقوی برای خودم بخرم. یکی از خوشحالی‌های زندگی‌م اینه که بچه‌ها دوستم دارن و بغلم می‌کنن. گفته بودم اولین تتوهای زندگی‌م رو زدم؟ یه ستاره‌ی لارا روی گردنم، پایین گوشم، درست جایی که نبض می‌زنه و یه دم پری دریایی بالای قوزک پام. عاشقشونم. می‌خوام از خودم مراقبت کنم تا حالم بهتر بشه. می‌خوام دست خودم رو بگیرم و هر دکتری که نیاز داره ببرمش و هر رسیدگی‌ای که لازم داره بکنم تا این‌قدر رنج نکشه. باید سبک زندگی‌م رو تغییر بدم و دلیلش همین رنجیه که بدنم داره می‌کشه. دلم یه لیوان می‌خواد که نشکنه و همیشه توی کیفم باشه. از فردا به مدت یک هفته قهوه نمی‌خورم ببینم وضعیت جسمانی‌م بهتر می‌شه یا نه. عاشق این پروتئین‌بارهای فیتنسم. خیلی خوشمزه‌ن. دلم جامدادی‌های kifet رو می‌خواد. فردا باید برای ارائه‌م پاورپوینت درست کنم. کاش زودتر از این‌جا بریم. امروز سر کار قهوه‌م ریخت روی شالم و تا عصر بوی شکلات و قهوه می‌دادم. چقدر بغل شدن رو دوست دارم. وقتشه برای غزال آینده نامه بنویسم.

۲

آه ای امیدهای احمقانه!

امروز از اون روزهاست که بزرگسال بودن خیلی سختمه. مسئولیت‌هام خیلی زیاده و در مورد همه‌چیز نگرانم. نمی‌تونم به برنامه‌ریزی‌هام عمل کنم و زمان داره پرواز می‌کنه. احساس می‌کنم هیچ‌کس دوستم نداره. به‌جز اون شاگرد پنج ساله‌م که چهارشنبه لپم رو گرفت و بهم گفت بامزه‌تر از تو توی این دنیا نیست. این در حالیه که من اصلا لپ ندارم و قطعا بامزه‌ترین آدم دنیا هم نیستم. توی نوشتن پایان‌نامه‌م گیج و سردرگمم و هیچ باور ندارم که بتونم بنویسمش. احساس می‌کنم کلاس ویولن رفتنم هم بیهوده‌ست و هیچی پیش نمی‌ره. همه‌چی سر جاش فریز شده و من در بهترین حالت دارم درجا می‌زنم. اما اگه بخوام راستش رو بگم ته دلم یه امید احمقانه‌ای دارم به این‌که می‌تونم تنهایی از پس زندگی بربیام. چه فایده؟ وقتی الان هیچی دیده نمی‌شه. الان یهو یادم افتاد به یه پست قدیمی از سارا که می‌گفت سال کنکور انگار داشته توی یه دره‌ی مه‌آلود راه می‌رفته و حتی نمی‌تونسته ببینه داره کدوم طرفی می‌ره، چه برسه به این‌که بدونه چه‌جوری از دره خارج بشه. اغلب اوقات چنین حسی دارم و نمی‌فهمم داره چی می‌شه و دارم چی‌کار می‌کنم. ولی فکر نکنم قرار باشه تا همیشه کف این دره‌ی مه‌آلود بمونم. آه ای امیدهای احمقانه!

۰
MENU
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان