بطری شیر

امشب که داشتم از محل کارم برمی‌گشتم خونه یه مسیری رو باید پیاده‌روی می‌کردم. تاریک بود و سرد بود و کلاه پافرم رو کشیده بودم سرم و هندزفری‌هام با بلندترین صدای ممکن آهنگ This is the life رو به گوش‌هام می‌رسوندن. اون‌قدری خلوت بود که چشم‌هام رو حین راه رفتن هی چند لحظه می‌بستم و تصور می‌کردم یک جایی غیر از این‌جام. نمی‌دونم. امشب خیلی ناامید و وحشت‌زده‌ام. دلم نمی‌خواد این‌جا باشم. و هی دارم از خودم می‌پرسم اگه تا تهش همینی باشه که الان هست چی؟ وای نه. من همینی که هست رو نمی‌خوام. نمی‌خوام دیدن قیمت روی بطری شیر ترس بندازه به دلم. نمی‌خوام این همه کار کنم و آخر ماه که می‌شه استرس پول بگیرم. نمی‌خوام اضطراب همه‌ی آدم‌های نزدیکم رو هم کنار اضطراب‌های خودم به دوش بکشم و حمل کنم. کاش زندگی از اولش برام یه شکل دیگه بود. یه شکل بهتر و آسون‌تر. کاش یه نفر میومد و می‌گفت فدای سرت اگه بهتر و آسون‌تر شروع نکردی زندگی‌ت رو، از این‌جا به بعدش رو من برات بهتر و آسون‌تر می‌کنم. اما متأسفانه در بهترین حالت خودم بتونم یه گلی به سر خودم بزنم. خسته‌ام. امروز که داشتم موهام رو می‌بافتم یه تار موی سفید میون بافته‌ی گیسم بهم دهن‌کجی کرد. خیلی دلم گرفت. انگار هنوز جوونی نکرده دارم پیر می‌شم. زورم به زندگی‌م نمی‌رسه. نمی‌دونم. فقط می‌دونم امشب همه‌چی خیلی سنگینه.

۱

پس کی قراره از این گذرگاه عبور کنم و قدم به سرزمینی تازه بذارم؟

بعضی روزها احساس می‌کنم حالم خیلی بهتره و دیگه خود جدیدم رو پیدا کردم و دارم یک زندگی تازه رو می‌سازم و بعضی روزها انگار قدم از قدم برنداشتم و همون غزالی‌ام که قلعه‌ی شنی اطمینانش رو موج‌های وحشی دریا به‌تازگی خراب کردن و دلش می‌خواد اون‌قدر گریه کنه که خودش رو هم آب ببره. می‌دونم که باید یه کارهایی بکنم ولی بیشتر وقت‌ها توی آفتابی که هر روز صبح روی فرش کنار پنجره پهن می‌شه دراز می‌کشم و آیس‌لته‌ای که برای خودم درست کردم رو می‌خورم و چند خطی توی دفترم می‌نویسم. نمی‌دونم تا کی باید خودم رو راحت بذارم و از کی باید به خودم سخت بگیرم. اون روز که قرار بود با یاسی بریم کافه بشینیم و توی دفترهامون بنویسیم، کل مسیر خونه تا اون‌جا رو توی اتوبوس با آهنگ better man و all too well تیلور سوئیفت گریه کردم و حتی وقتی پیاده شدم هم گریه‌م بند نیومد. دلم برای اون چیز جادویی و قشنگی که بینمون بود خیلی تنگ شده. روزها خیلی تند تند می‌گذرن. نمی‌خوام جوونی‌م رو هم موج‌ها با خودشون ببرن. همچنان خونه‌ی خودم رو می‌خوام. و زندگی‌ای که کاملاً متعلق به من باشه. حتی اگه قرار باشه هرروز توی آفتاب پشت پنجره‌ی خونه‌ی خودم گریه کنم و با اشک‌هام یه عالمه ابر بسازم.

۰
MENU
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان