گر نبوسد در این بهار مرا، یار من نیست ای بهار سپید

یک. در سایه‌ی درخت ارغوان، روی چمن‌ها، سرت رو گذاشتی روی پام و دراز کشیدی. آفتاب از میون شاخه‌های ارغوان خودش رو به ما می‌رسوند و من موهات رو نوازش می‌کردم. گربه‌ای خودش رو به من چسبوند و ازم خواست که نوازشش کنم. با یه دستم موهای تو و با یه دستم گربه رو نوازش می‌کردم. موسیقی زیبایی به گوش می‌رسید. سرت رو چرخوندی و کف دستم رو بوسیدی.

 

دو. روی تخته‌سنگی در سایه‌ی درخت‌های خیلی سبز سرم رو روی پات گذاشتم و دراز کشیدم. موهام رو نوازش می‌کردی و باهام حرف می‌زدی. حرف‌های زیبا. پرنده‌ها آواز می‌خوندن. آفتاب از میون شاخه‌های درخت‌های بالای سرم عبور می‌کرد و مثل توری از نور روی تنم پخش می‌شد. خم شدی و پیشونی‌م رو بوسیدی.

 

سه. روی تخته‌سنگی نشستم و شونه‌ی چوبی‌م رو بهت دادم. موهام رو شونه زدی و تلاش کردی ببافی‌شون. تلاش اولت موفقیت‌آمیز نبود اما موهام رو کنار زدی و پشت گردنم رو بوسیدی. دوباره تلاش کردی و این بار با کمک من تونستی موهام رو ببافی و وقتی کشم رو پایین موهام بستی لبم رو بوسیدی.

 

چهار. کنار مسیری که از میون درخت‌ها عبور می‌کرد نشستیم. به بازوت آویخته بودم چنان که خوشه‌ای انگور از درخت تاک. مست بودم. مست بودیم. گردنت رو بوسیدم. نوک بینی‌م رو بوسیدی. و بعد دیدم که بوسه‌هات تک تک اومدن و ستاره شدن روی موها و صورتم.

۲

خوابم یا بیدارم؟

اگه این فقط یه خوابه

تا ابد بذار بخوابم

بذار آفتاب شم و تو خواب

از تو چشم تو بتابم

۱

اندوه‌خوار

در حالی که من تمام تلاشم رو می‌کنم که روی این دیوار روزنه‌ای ایجاد کنم تا باریکه‌ای از نور بهم برسه، مامانم هر بار انگشت اشاره‌ش رو به سمت بلندای دیوار می‌گیره و یادم میاره که این دیوار خیلی بلندتر از قد منه. و وقتی که مطمئن شد سایه‌ی سیاه و سنگین دیوار اون‌قدر روم سنگینی می‌کنه که دیگه خورشید هم نمی‌تونه نجاتم بده، در سکوت ترکم می‌کنه. واسه همینه که بهش می‌گم اندوه‌خوار. انگار بی‌اون‌که بدونه از اندوه من تغذیه می‌کنه. از تاریکی وجود من. و دردناک‌ترین بخشش اینه که احتمالاً خودش هم نمی‌دونه که داره باهام چی‌کار می‌کنه.

۳

تو صدای ستاره‌ها را شنیده‌ای

...در قلب مومو کورسویی از امید روشن شد. از تصور این‌که تنها نخواهد بود دلگرم شد و شهامت پیدا کرد. شهامتی که پشت سرش هیچ دلیل منطقی‌ای نبود. اما همین شهامتِ بی‌دلیل، تصمیم‌گیری را یکهو برایش آسان کرد.

با صدایی مصمم گفت: «می‌خواهم هر طور شده سعی‌ام را بکنم.»

استاد هورا مدتی طولانی نگاهش کرد و بعد لبخند زد.

«خیلی چیزها آسان‌تر از آن چیزی خواهد بود که فکرش را می‌کنی. تو صدای ستاره‌ها را شنیده‌ای. دلیلی ندارد که ترس و واهمه‌ای داشته باشی...»

 

مومو

میشائیل انده

۱

ستاره

گفتم: وای! قلبم ستاره شد!

گفت: ستاره بود عزیزم. ستاره بود.

۰

مومو یا آزادی؟

«با این‌که مومو ناپدید شده بود، اما بچه‌ها تا جایی که برایشان امکان داشت به‌طور مرتب در آمفی‌تئاتر مخروبه دور هم جمع می‌شدند. مدام بازی‌های جدیدی اختراع می‌کردند. فقط کافی بود که چندتا جعبه‌ی کهنه و کارتن داشته باشند تا بنشینند تویش و در خیال به دور دنیا سفر کنند. یا این‌که مثلاً با آن چیزها قلعه و قصر بسازند. از این گذشته همچنان نقشه‌هایی می‌ریختند و برای هم قصه تعریف می‌کردند. خلاصه جوری بازی می‌کردند که انگار هیچ چیزی تغییر نکرده و مومو همچنان بینشان است. و با این کارشان آدم یک‌جورهایی فکر می‌کرد مومو راستی‌راستی آن‌جاست.

از این گذشته بچه‌ها صد درصد مطمئن بودند که مومو برمی‌گردد و در این مورد حتی یک لحظه هم شک نمی‌کردند. البته هیچ‌وقت با هم صحبتی در مورد این موضوع نمی‌کردند. چون اصلاً نیازی به این کار نمی‌دیدند. و همین اطمینان خاطری که تک‌تکشان در وجودشان حس می‌کردند، باعث اتحادشان می‌شد. حتی در نبود مومو هم اتحادشان از بین نمی‌رفت. چون مومو دیگر بخشی از زندگی‌شان شده بود.»

 

مومو

میشائیل انده

۰

امید

گفت: اگه دیو بودم، توی شیشه‌ی عمرم تو رو می‌ریختم.

۱

تولدی دیگر

نوشته بودم: من پری دریایی کوچکی‌ام که به دنبال مرواریدهای لاجوردی عشق و اطمینان به خشکی زده و حالا چیزی جز نقشی زیبا بر کوزه‌ی آب نیست.

می‌نویسم: همیشه دستی، از زمین یا آسمان، پیدا خواهد شد تا این کوزه‌ی نفرینی را زیر آب دریا ببرد و نقشت را از رویش پاک کند. بعد می‌بینی که سر کوچکت را از میان آب بیرون آورده‌ای و آفتاب بر موهای خیس و بلندت می‌تابد و چشم‌هات در نور خورشید هزار رنگ می‌شود. درست مثل مرواریدها.

۲

ایستگاه راه‌آهن

شبی که توی قطار بودم و از پیش تو برمی‌گشتم، خبر نداشتم این آخرین باریه که می‌بینمت. اما تمام مدت تب و لرز داشتم و روی تخت بالای کوپه اشک می‌ریختم. از درد به خودم می‌پیچیدم و با خودم فکر می‌کردم چرا بار قبل که دیدمت، موقع جدا شدن ازت، این‌قدر درد نکشیدم؟ یه لحظاتی روی تخت می‌نشستم و دستم رو روی قلبم می‌ذاشتم و می‌لرزیدم. خودم خبر نداشتم اما انگار قلبم خبر داشت. چند ساعت قبلش توی ایستگاه راه‌آهن یادمون اومد که خوراکی‌هایی که برای توی راه برام خریده بودی رو توی ماشین جا گذاشتیم. چیزی به حرکت قطار نمونده بود. تو با بیشترین سرعتی که می‌تونستی دویدی و از ماشین آوردی‌شون. وقتی بهم رسیدی خوراکی‌ها رو بهم دادی و همون‌طور که نفس نفس می‌زدی و عرق کرده بودی، پیشونی‌م رو بوسیدی. تو بگو. چطور به خودم بفهمونم اون آدمی که اون شب پیشونی‌م رو توی ایستگاه راه‌آهن تهران بوسید، دیگه من رو نمی‌خواد؟

۲

پاییز

یک.

دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش یه نسخه‌ی قدیمی از قصه‌های بهرنگ رو از کتابخونه‌ی کوچک دانشکده امانت گرفتم. کتاب رو بغل کرده بودم و پشت در اتاق استاد ح منتظر بودم تا تنها بشه و باهاش حرف بزنم. صبح زود بهت پیام داده بودم: میای امروز انیمیشن در جستجوی نمو رو با هم ببینیم؟ همون‌طور که توی راهروی دانشکده قدم می‌زدم دیدم که برام نوشتی: نه، ببخشید. کتاب رو محکم‌تر بغل کردم و سعی کردم گریه نکنم. در اتاق استاد ح باز شد و دانشجویی که پیشش بود اومد بیرون. صدام کرد. گفت بشین تا من یه چایی برای خودم بریزم و بیام. تو هم می‌خوری؟ با بغض تشکر کردم و گفتم نه. نشستم و کتاب رو هم گذاشتم روی صندلی بغلی‌م. سردی کلمه‌هات باعث شده بود بلرزم. چند روز بود که داشتم می‌لرزیدم. خودم رو بغل کردم تا لرزشم کم‌تر بشه. استاد ح برگشت. نشست روبروم. شروع کردم به حرف زدن درباره‌ی چیزی که ممکن بود آینده‌ی تحصیلی‌م رو وصل کنه به تو و از دستت ندم. استاد ح یک‌جوری نگاهم می‌کرد انگار کلمه‌هایی که دارم به زبون میارم رو نمی‌شنوه و به جاش داره سعی می‌کنه از طریق چشم‌هام به اون کلمه‌هایی برسه که قرار نبود به زبون بیارمشون. گفت یک چیزی درونت داره اذیتت می‌کنه. با بغض و لرزش گفتم نه، خوبم استاد. اما اون خوب بودنم رو باور نکرد و اصرار کرد که خودم رو راحت بذارم. اون‌قدر گفت و گفت تا زدم زیر گریه. کتاب قصه‌های بهرنگ هم کنارم بود و داشت نیم‌رخ دختری رو می‌دید که صورتش رو با دست‌هاش پوشونده بود و با تمام وجودش گریه می‌کرد.

 

دو.

یک‌شنبه‌ی همین هفته حتی نتونستم تا ته کلاس اولم طاقت بیارم. وسط کلاس زدم بیرون و روی برگ‌هایی که کف دانشکده ریخته بود راه رفتم. ازشون عکس گرفتم و برات فرستادم. برگشتم و عکس رو پاک کردم. کلاس که تموم شد کیفم رو برداشتم و رفتم باغ ملی. قصه‌های بهرنگ رو درآوردم و شروع کردم به خوندن. راه رفتم و خوندم. راه رفتم و خوندم. بعد روی پله‌ها نشستم و سیگار روشن کردم. کتاب رو به قلبم فشار می‌دادم و به درخت‌های روبروم نگاه می‌کردم. با چشم‌هام به کلاغ‌هایی که لای شاخ و برگ درخت‌ها قایم شده بودن و فقط صداشون میومد التماس می‌کردم که من رو هم مثل اولدوز به شهرشون ببرن. آخرین بار یک سال پیش با خودت سیگار کشیده بودم. کتاب قصه‌های بهرنگ اون‌جا هم کنارم بود و داشت دود سیگاری رو که از بالای سرش رد می‌شد می‌دید.

 

سه.

امروز ظهر کنار شوفاژ نشستم و چند صفحه‌ی آخر داستان اولدوز و عروسک سخن‌گو رو خوندم. این دوتا داستان، اولدوز و کلاغ‌ها و اولدوز و عروسک سخن‌گو، توی این دو هفته بخشی از وجود من شدن. یه بخش‌هایی‌شون رو بارها خوندم. یه بخش‌هایی‌شون رو با بغض و گریه خوندم. یه بخش‌هایی‌شون رو برای بقیه خوندم و جاهای مختلف نوشتمشون. این کتاب توی این دو هفته همیشه یک جایی دور و برم بود و داشت من رو می‌دید. حتی شب‌ها که از درد به خودم می‌پیچیدم و گریه می‌کردم و دستم رو روی قلبم می‌ذاشتم تا فقط ببینم هنوز زنده‌ام یا نه، اون از کنار تخت داشت به من نگاه می‌کرد. نمی‌دونم یک‌شنبه که می‌رم دانشگاه چطور باید این کتاب رو پس بدم. انگار قراره بخشی از خودم رو، بخشی عاشق و غمگین از خودم رو، بذارم توی اون کتابخونه‌ی کوچک. و این کار با وجود سخت بودنش، خوشحالم می‌کنه. چون انگار قراره قلب غزال برای همیشه یک گوشه‌ای از دانشکده‌ی ادبیات بتپه.

۰
MENU
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان