صدای مامان را میشنوم. غزال؟ غزال؟ تو درختی هستی که قدت تا آبیهای آن بالا میرسد. نباید بیدار شوی. غزال؟ من پیچکی هستم که در تو پیچیدهام. مگر پیچکها هم شعر میگویند؟ شعری که گفتهام را برایت میخوانم. غزال؟ بیدار نشو. تا شعر را به خاطر نسپردهای بیدار نشو. وقتی شعرم را برایت میخوانم، شاخههایت حرکت میکنند و نور خورشید، از میانشان، میتابد به من. تنم گرم میشود و قد میکشم و بالاتر میآیم. هنوز خیلی مانده تا ابرهایی که سرت را پوشاندهاند. غزال؟ شب شد! چقدر میخوابی؟ چشمانم را باز میکنم و در تاریکی پشت پنجره پنهان میشوم. داشتم چه برایت میخواندم؟ داشتم چه برایت میخواندم؟