شیرکاکائوی گرم

یه ماگ بزرگ شیرکاکائوی گرم برای خودم درست کردم که گمون نمی‌کنم حالا حالاها اونقدری سرد بشه که بتونم بدون سوختن زبونم، طبق معمول، بخورمش. پس یه کم این‌جا می‌نویسم تا هروقت که بتونم شیرکاکائوم رو بخورم. الکی گفتم. همین الان دارم با زور فوت و نادیده گرفتن سوختگی زبون و گلوم کم کم می‌خورمش. راستش من هدف‌ها و آرزوهای زیادی ندارم. یعنی خیلی وقته که دیگه از هدف و آرزو داشتن خوشم نمیاد. سعی می‌کنم زیاد به آینده فکر نکنم و مطمئنم که از ترس نیست. شاید دلیلش اینه که توی چند سال اخیر مفهوم زندگی خیلی برام تغییر کرده. توقعی ازش ندارم و خودش رو، خود حقیقیش رو، پذیرفتم. به مرور دارم منطقی‌تر و آروم‌تر می‌شم و فکر کنم بابتش خوشحالم. کلاً از این تغییرات زیرپوستی خوشم میاد. حتی درس خوندن هم برام راحت‌تر شده. پارسال، همین موقع‌ها، از شدت اضطراب قرص می‌خوردم و حالا، خیلی کم پیش میاد که مضطرب بشم. حداقل در مورد درس خوندن که اینطوریه. می‌خوام آهسته و پیوسته هرچقدر که می‌تونم درس بخونم و آزمونم رو بدم. و راستش رو بخوای دلم خیلی روشنه. عجیبه؛ نه؟ شیرکاکائوم تموم شد و این یک جمله‌ی خبری غم‌انگیزه. فردا صبح قراره بریم سپیدان برف ببینیم و آش رشته بخوریم و تا ظهر نمی‌تونم درس بخونم. اما عیبی نداره. به قول بابام: برف از نون شب هم واجب‌تره!

۱

جادوی صبح‌های زود و شاید دوستی

۱. شیش صبح که با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم، چند ثانیه طول کشید تا گوش‌هام متوجه بارون بشن. روی تخت غلتی زدم و پتوهام رو بالاتر کشیدم. با لبخند خواب‌آلودی به آسمون پشت پنجره‌ی اتاقم نگاه کردم. هنوز تاریک بود و آمیخته به رنگ قرمزی که مخصوص روزهای برفیه. اما این‌جا هزار ساله که برف نیومده و فقط بعضی وقت‌ها آسمون باهامون شوخی‌ش می‌گیره. بیرون اومدن از زیر پتو توی همچین هوایی تقریباً غیرممکنه. پس گوشیم رو برداشتم و به بهزاد صبح بخیر گفتم و بعد اومدم این‌جا ببینم ستاره‌ای طلایی نشده؟ کنار اسم وبلاگ النا یه ستاره‌ی طلایی درخشان بود که نورش از میون چشم‌های نیمه‌باز من هم به وضوح قابل دیدن بود. شیرجه زدم توی بلاگش و پست جدیدش رو یک‌نفس خوندم. بعد با خودم فکر کردم قطعاً روزهایی که با خوندن وبلاگ‌هایی که دوستشون داری شروع می‌شه روزهای بهتری خواهند بود. بعدش هرجوری بود از زیر پتو اومدم بیرون و رفتم پی درس و مشقم.

۲. احساس می‌کنم توی دوستی زیادی لوسم. نمی‌دونم چرا جدیداً اینقدر به دوستی فکر می‌کنم. و به کسانی که دوست محسوب می‌شیم. دلم می‌خواد بتونم راحت از احساساتم با دوست‌هام حرف بزنم اما خجالت می‌کشم. دلم می‌خواد هر شب ازشون بپرسم از ته قلبت خوشحالی که با من دوستی؟ خسته و کلافه‌ت نمی‌کنم؟ از ده تا چند تا دوستم داری؟ توی قلبت و میون همه‌ی دوست‌هات چه جایگاهی دارم؟ یا مثلاً چرا یه مدته دیر پیام‌هام رو می‌بینی و دیر بهم جواب می‌دی؟ چرا باهام کم حرف می‌زنی؟ کم‌تر از قبل ازم خوشت میاد؟ و خب این‌ها سوالاتی نیستن که آدم روش بشه بپرسه. خودم می‌دونم این سوال‌ها نتیجه‌ی زیاد فکر کردنه. اما من واقعاً حساسم و نمی‌دونم چیز بدیه یا نه اما کاش دوست‌هام خودشون بفهمن و هرشب بیان و خیالم رو راحت کنن. یه چیز دیگه هم که به ذهنم می‌رسه اینه که من خیلی وقته جز بهزاد دوست صمیمی دیگه‌ای ندارم. یعنی دوست‌های زیادی دارم و در طول روز با آدم‌های زیادی حرف می‌زنم اما نمی‌دونم؛ هیچ‌کدوم اون حسی رو که آدم از دوست صمیمیش می‌گیره بهم نمی‌دن. و شاید دلیل این همه فکر در مورد دوستی همینه. البته خودم هم نابلد و بداخلاقم. می‌دونم.

۳. نمی‌دونم چرا این موضوع که دقیقاً صد و بیست روز دیگه کنکور دارم اینقدر خوشحالم می‌کنه. خیلی عدد رند و قشنگیه؛ نه؟ فکر کنم دارم عقلم رو از دست می‌دم! 

۱

درست مثل باران

دو تا پست قبلی یه بخش سوم هم دارن که راستش فعلاً دل نوشتنش رو ندارم. دلتنگ می‌شم و نفس کشیدن برام سخت می‌شه. شاید یه وقتی نوشتمش. مثلاً یه وقتی که پوست بهزاد چسبیده به پوست تنم باشه و بتونم نوشتنش رو تاب بیارم. دو سه روزه که درس نخوندم. دیروز دز بوستر واکسنم رو زدم و دستم درد می‌کنه و کلافه‌ام. همین چند دقیقه پیش هرچی سعی کردم نتونستم بیشتر از دو سه تا کلمه درس بخونم. با خودم گفتم بیام یه کم این‌جا بنویسم شاید توان درس خوندن برگرده بهم. آخر اردیبهشت آزمون ارشده و می‌دونی، من واقعاً ادبیات کودک و نوجوان بهشتی رو می‌خوام. دلم می‌خواد توی این چهار ماه و چند روزی که مونده تمامم رو بذارم. می‌خوام همه‌ی حلقه‌های زنجیره‌ی درس خوندنم تا روز کنکور سر جای خودشون باشن و هیچ جای خالی‌ای دیده نشه. حتی اگه یکی از حلقه‌ها خیلی کوچیک و نازک باشه. دیگه دلم چی می‌خواد؟ دلم می‌خواد دونده بشم. شاید به این دلیل که این مدت یه کتاب نوجوان می‌خوندم به اسم «درست مثل باران» که شخصیت اصلیش، رِین، یه دونده بود. من در تمام مدتی که این کتاب رو می‌خوندم یه دختر یازده ساله‌ی دونده بودم که بعضی از بعد از ظهرها تنهایی می‌ره کافه و تکالیف مدرسه‌ش رو انجام می‌ده و شکلات داغ می‌خوره. این که عاشق داستان‌هام، خصوصاً داستان‌های کودک و نوجوان، دلیلش همینه. می‌تونم برای چند روز یه آدم دیگه باشم. اینطوری کمتر، از اون چیزی که واقعاً وجود داره خسته می‌شم. اونقدر با این کتاب گریه کردم که رکورد خودم رو هم شکوندم. یه دوست جدید پیدا کردم. اسمش صهباست و هر وقت حالم خوب نیست برام آهنگ می‌فرسته. این یکی از مدل‌های حقیقی دوست داشتن برای منه. دلم می‌خواد همه‌ش با هم حرف بزنیم. احساس می‌کنم حسی که بهش دارم مثل حسیه که آنه شرلی به دیانا داشت. دیگه چه اتفاقاتی افتاد این مدت که نبودم؟ آها، یه رنگین کمون خیلی پررنگ و جادویی دیدم. اونقدر پررنگ که می‌تونستم تک تک رنگ‌هاش رو از همدیگه جدا کنم و بینشون خط بکشم. در مورد کانالم هم غر دارم. هر روز دلم می‌خواد پاکش کنم و باز یه چیزی من رو بهش وصل نگه می‌داره. شاید چون صهبا رو از طریق همین کانال پیدا کردم. و یا این که می‌تونم فرت و فرت از آسمون و ابرها و خورشید و کتاب و لیوان شیرکاکائوم عکس بگیرم و اون‌جا بذارم. و صدام رو موقع خوندن بخش‌های موردعلاقه‌م از داستان‌هایی که می‌خونم ضبط کنم و بفرستم اون‌جا. نمی‌دونم. احتمالاً یه روزی پاکش کنم. اما فعلاً نه. در مورد اتک آن تایتان گفتم؟ قسمت اول از بخش دوم فصل پایانیش دو سه روز پیش اومد و من بلافاصله دیدمش. نمی‌دونید نویسنده‌ش، لیوایِ طفلکی رو به چه روزی انداخته بود. دیروز تماماً به فن گرلی کردن برای لیوای گذشت. آه، قلبم. تا حالا اینجوری عاشق یه شخصیت غیرواقعی نشده بودم. من واقعاً ۲۳ سالمه؟ خودم که باورم نمی‌شه. توی نوجوونیم حبس شدم و راضی‌ام. هیچم ۲۳ سالم نیست. هرکی هم گفت ۲۳ سالته خودش ۲۳ سالشه. وای، چقدر این‌جا نوشتن رو دوست دارم.

۱

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد - قسمت دوم

روز دوم:

اولین صبح زندگیم بود که به محض این که چشم‌هام رو باز کردم تو رو دیدم. چی بگم از احساسی که توی اون لحظه داشتم؟ سه تا ویدیو از اون صبح توی گالری گوشیم دارم. انگشت‌های دست‌هامون قفل همن. نور خورشید از پشت پرده‌های قرمز اتاق می‌تابه و صدای کلاغ‌ها میاد. دست‌هامون در آغوش هم آروم آروم می‌رقصن.

شب قبل چشم بازار رو با سیب زمینی‌هایی که خریدی درآوردی. صبح، یک ساعت تموم پختیش تا نرم بشه و بعد تازه بتونی سرخش کنی! من غر می‌زدم که گشنمه. یه تخم مرغ درست کن بخورم تا نمردم از گشنگی. اما تو با صبری که مخصوص خودته، سیب زمینی، سوسیس و تخم مرغ رو آماده کردی. من از سوسیسه نخوردم. یه دونه از سیب زمینیه رو امتحان کردم. بد نبود. اما نیمرویی که درست کرده بودی بهترین بود. قسم می‌خورم که تو بهترین نیمروهای جهان رو درست می‌کنی.

قرار بود بریم جمشیدیه. اما تا ظهر توی تخت بودیم. تن‌هامون سیر نمی‌شدن از هم. نمی‌تونستم بوسیدنت رو متوقف کنم. اما زمان رو چرا. زمان متوقف شده بود.

ظهر راه افتادیم. توی راه من مسئولیت آهنگ گذاشتن رو بر عهده گرفتم و تمام مسیر با آهنگ‌ها خوندیم. لذت بود که جای خون توی رگ‌هام جاری می‌شد. جمشیدیه بی‌اندازه زیبا بود. و سرد. کلی قدم زدیم. تو یه گربه‌ی قلمبه رو نوازش کردی. از تو و گربه‌ی قلمبه عکس گرفتم. گفتم بهزاد شبیه توئه. انگار یک روحید در دو بدن. و تو حرفم رو تأیید کردی. قشنگ‌ترین عکس دنیا رو اون‌جا ازت گرفتم. توی اون عکس داری به من نگاه می‌کنی و می‌خندی. خب من بمیرم برای خنده‌های تو.

بهت گفتم دلم می‌خواد بریم ولیعصر. رفتیم. همین که وارد ولیعصر شدیم بغض کردم. با هم حرف زدیم. طولانی. آخ که قلبم برای صحبت‌های طولانیمون توی ترافیک‌های تهران. انگشت‌های کوچیکمون رو توی هم قفل کردیم و قول انگشتی دادیم. و من از دست‌هامون عکس گرفتم.

شبش رفتیم باغ کتاب. برام پنج تا کتاب کودک و نوجوان خریدی. موقع انتخاب کردنشون، پشت جلدشون رو برات می‌خوندم و تو با لبخند می‌شنیدی و بهم نظرت رو می‌گفتی. کنار جودی ابوت ایستادم و تو ازمون عکس گرفتی. وقتی داشتیم از باغ کتاب میومدیم بیرون، یه پسر هفت هشت ساله رو دیدی که بستنی قیفی دستش بود. گفتی غزال یعنی این‌جا بستنی داره؟ بیا بریم بستنی بخوریم. من هم در حالی که بیشتر خودم رو بهت می‌چسبوندم گفتم توی این سرما؟ چند ثانیه بعد، یه پسر هفت هشت ساله‌ی دیگه رد شد و به مامانش گفت من بستنی می‌خوام. دلم برات ضعف رفت. توی اون لحظه تو پسر هفت هشت ساله‌ی من شده بودی.

رسیدیم خونه و برام کوبیده لقمه گرفتی. گرسنه نبودم اما به زور اون لقمه رو بهم دادی. چقدر مواظبم بودی. چقدر مواظبم بودی بهزاد. چند دقیقه بعد تن‌هامون توی تخت به هم پیچید و به خواب فرو رفتم. اما مثل این که وقتی من خواب بودم تو داشتی درباره‌ی موهای من و طاووس و شانه به سر و چیزهای بی‌ربط زیبای دیگه سخنرانی می‌کردی و دیدی که من از اول حرف‌هات خواب بودم. بمیرم برای اون لحظه‌ای که فهمیدی تمام مدت داشتی با یه خرس خوابالو حرف می‌زدی...

۰

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد - قسمت اول

روز اول:

اومدی راه آهن دنبالم. توی پارکینگ راه آهن بند یکی از کفش‌هام باز شد و تو برام بستیش. جوری که تو بند کفشم رو گره زدی با جوری که خودم گرهش می‌زدم فرق داشت. تو جوری این کار رو می‌کنی انگار می‌خوای بگی هر چقدر می‌خوای راه برو، بدو، بپر، برقص، من این‌جام تا ازت محافظت کنم.

برای اولین بار اکباتان رو دیدم. اکباتان عزیزم. مکان مورد علاقه‌ی من در تهران. جایی که احساس می‌کنم روحم بهش خیلی نزدیکه و از بودن درش سیر نمی‌شم. سرد بود. من رو بردی به یک کافه‌ی خیلی گرم و دو تا لیوان بزرگ چایی سفارش دادی. توی کافه‌هه گربه‌ها به اندازه‌ی آدم‌ها دیده می‌شدن. یک گربه‌ی عجیب و غریب و مرموز رو نوازش کردم. خوشمزه‌ترین چایی نبات زندگیم رو خوردم و زدیم بیرون. قدم زدیم و سفت بازوت رو چسبیدم.

خونه رو تحویل گرفتیم. لباس‌هام رو عوض کردم و تو گفتی غزال یعنی چی این همه خوش‌تیپ کردی؟ به ربع ساعت نکشید که خبری از لباس‌هام نبود و عریان در آغوشت حل شده بودم.

قرار شد شام رو خودمون درست کنیم. شال و کلاه کردیم و رفتیم خرید. برای اولین بار با هم رفتیم فروشگاه. سبد دست تو بود و نمی‌تونستم از دستت چشم بردارم. لبخند می‌زدم و به این فکر می‌کردم که چه صحنه‌ی عجیبیه. یعنی آدم‌بزرگ بودن به این اندازه دلچسبه؟

هفده ساعت توی قطار بودن من رو خیلی خسته کرده بود. تن‌هامون به هم پیچید و به خواب فرو رفتم. من خواب بودم و تو تنم رو می‌بوسیدی. من خواب بودم و تو لب‌هام رو می‌بوسیدی. توی مرز خواب و بیداری بودم. مثل یک خواب شیرین بود. صبح که از خواب بیدار شدم، لب‌هام از شدت بوسیده شدن، بی‌حس شده بودن...

۱

فانوس خیال*

می‌رسید از دور مانند هلال

نیست بود و هست، بر شکل خیال

 

نیست‌وش باشد خیال اندر روان

تو جهانی بر خیالی بین روان

 

مولانا

 

این‌ها، تا به این‌جای مثنوی، بیت‌های محبوب من‌اند. در بیت اول از انسانی گفته می‌شود که همچون خیال، هست و نیست. وجود دارد و وجود ندارد. علاقه‌ای به عرفان ندارم. پس برداشت‌های عرفانی آن را رها می‌کنم و به عشق انسان به انسان فکر می‌کنم. یکی از معانی خیال، صورت و پیکری است که به وسیله‌ی صورت چیز دیگر محسوس می‌شود؛ مانند صورت اشیاء در آینه و چشم. صورت و پیکر معشوق هم به وسیله‌ی صورت عاشق محسوس می‌شود و چشم‌های عاشق همچون آینه‌ای معشوق را به جهان می‌نمایاند.

 

در بیت بعد چنین گفته می‌شود که جهان بر همین خیال نیست‌وش روان است. خیالی که چون به چیز دیگر توجه کنند یا دست بر چشم بمالند، دیگر آن را نمی‌بینند. آرزوها و امیدها و ترس‌ها و بیم‌ها نیز از جنس خیال‌اند. آن‌ها حقیقت ثابتی ندارند و ساخته و پرداخته‌ی ذهن‌اند اما انسان‌ها سوار بر کشتی خیال در اقیانوس زندگی پیش می‌رانند و همین آرزوها و امیدها و ترس‌ها و بیم‌ها سبب حرکت و وقوع افعال در زندگی می‌شوند.

 

*خیال: نقش و نگاری که به حرکت چراغ فانوس در حرکت می‌آورده‌اند و متصدی این عمل را «خیال‌باز» و «خیال‌گردان» می‌گفته‌اند. خاقانی گوید:

در پرده‌ی دل آمد دامن کشان خیالش

جان شد خیال‌بازی در پرده‌ی وصالش

و این‌گونه فانوس را «فانوس خیال» نامیده‌اند.

 

بدیع‌الزمان فروزان‌فر

۰

وز پای فتاده سرنگون باید رفت

امروز حین صبحونه خوردن تصمیمی که گرفتم رو به بابام گفتم. می‌دونستم که مخالفه. نگاهم نمی‌کرد. من توی کله‌پاچه خوردن یه کم لوسم. آبگوشتش رو خوردم اما محتویاتش رو نه. بابام وقتی داشت حرف‌هام رو می‌شنید هی گوشت‌ها رو جدا می‌کرد و برام لقمه می‌گرفت و می‌داد دستم. زیر لب هم می‌گفت: کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است... و باز برام لقمه می‌گرفت. می‌دونی، یه لحظه گریه‌م گرفت. این که توی اون لحظه باهام مخالف بود اما بهترین قسمت‌های کله‌پاچه رو جدا می‌کرد و برام لقمه می‌گرفت، یعنی حتی با وجود مخالفتم هم حمایتت می‌کنم. حواسم بهت هست. نگران نباش و با وجود مخالفت من باز هم هر کاری که دوست داری رو انجام بده.

می‌خواستم این چند خط بالا رو توی کانالم بنویسم؛ اما می‌دونی، این‌جا رو خیلی بیشتر از اون‌جا دوست دارم. احساس امنیت بیشتری می‌کنم. این‌جا مثل خونه می‌مونه و اون‌جا مثل یه هتل خیلی خوب. قطعاً توش خوش می‌گذره اما خونه نیست. نمی‌دونم. شاید پاکش کردم. شاید هم فقط عکس‌هایی که می‌گیرم و آهنگ‌ها و برش‌هایی از کتاب‌هایی که می‌خونم رو اون‌جا گذاشتم و کلمه‌های خودم رو فقط ریختم همین‌جا. نمی‌دونم.

می‌خوام سال آینده کنکور ارشد بدم. یعنی پنج شیش ماه دیگه. و از فردا درس خوندن رو شروع می‌کنم. خوشحالم. و کمی هم می‌ترسم. اما به قول عطار:
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

۱

ای مهربان‌تر از برگ، در بوسه‌های باران...

امروز صبح بارون اومد. و الان دوباره داره بارون میاد. ترکیب عصر و پاییز و بارون آدم رو وامی‌داره که توی وبلاگ یه چیزی بنویسه. حیف که چند روزیه اینترنت لپ‌تاپم مشکل پیدا کرده و هنوز فرصت نشده ببرم درستش کنم. وگرنه نصف لذت توی وبلاگ نوشتن، تق و توق کردن کلیدهای کیبورده. اما عیبی نداره. همه‌ی این‌ها رو با کیبورد گوشیم تایپ می‌کنم. دیروز با کاف درباره‌ی این که راستی راستی باید با زندگیم چیکار کنم حرف زدیم. درباره‌ی تردیدها، تعلیق‌ها، ترس‌ها... راستش، تهش احساس خوبی داشتم. شاید هنوز حتی نزدیک به اطمینان هم نباشم، اما آرامش بیشتری دارم. انگار فهمیدم یه مسیری هست که هروقت بخوام می‌تونم توش قدم بذارم و این خیالم رو راحت می‌کنه. می‌دونی، آدم تا تجربه نکنه نمی‌فهمه چی براش خوبه و چی براش بده. پس بابت تصمیم‌هایی که هی می‌گیرم و هی پشیمون می‌شم خودم رو سرزنش نمی‌کنم. شاید یک چیزی دو سه ماه پیش سیاهی مطلق به نظر میومده اما الان رگه‌هایی از نور توش پیدا شده باشه. خیلی جالبه. این روزها، انگار نشونه‌ها رو دارم می‌بینم. آدم‌های مختلف چیزهایی بهم می‌گن که مثل قطعه‌های پازل کنار هم قرارشون می‌دم و چیزهایی دستگیرم می‌شه. مثلاً چند شب پیش میم یه چیز جالب بهم گفت. گفت ترکیب رها کردن و نهایت سخت‌کوشی بیشتر از هر چیزی جواب می‌ده. یعنی اینطور به قضیه نگاه کن که تو ممکنه فردا نباشی و نهایتت رو برای امروز بذار. دیدم واقعاً این تفکر آدم رو از خیلی از ترس‌ها و تردید‌ها نجات می‌ده. دلم می‌خواد راحت‌تر درباره‌ی موضوعی که این‌جا، توی سرمه، حرف بزنم. اما می‌دونی، یه کم می‌ترسم. که باز یه چیزی بگم و باز بزنم زیرش. که باز همه چیز رو رها کنم. شاید توی پست بعدی واضح‌تر درباره‌ش حرف زدم. نمی‌دونم. دوست‌های وبلاگیم رو خیلی دوست دارم. مخصوصاً دو سه نفری که رابطه‌ی صمیمانه‌تری با هم داریم و از همین‌جا شروع کردیم. حرف زدن باهاشون دلم رو گرم می‌کنه. دلم می‌خواد تا آخر پاییز، اگه سفر خونوادگیمون به گیلان جور نشه، چند روزی برم تهران. کاش بشه. کاش بتونم بالاخره برم تهران. کاش شالگردن بهزاد رو تا اون موقع کامل بافته باشم و خودم براش ببرم. کاش ولیعصر و انقلاب رو توی سرما با هم قدم بزنیم. کاش به کافه‌ها و کتابفروشی‌های گرم پناه ببریم. الان یه کم غمگینم. اما از اون غم‌های آزاردهنده نه. غمگینم و دلم گرمه. خیال‌هام مثل یه کلاه، گرمم می‌کنن. دوست داشتن بهزاد مثل همین شالی که دارم براش می‌بافم دور گردنم می‌پیچه و تا روی قلبم میاد و گرمم می‌کنه. دوست‌هایی که می‌شه گاهی باهاشون حرف زد و احساس بینهایت کرد، گرمم می‌کنن. زندگی کردن رو دوست دارم. خیلی زیاد زندگی کردن رو دوست دارم. همه‌ی این‌ها جادوی بارونه. صبح که بعد از بارون داشتم قدم می‌زدم و یه لبخند بزرگ روی لبم بود، دلم می‌خواست هزار سال دیگه زندگی کنم. الان که توی خونه‌ام و یه کوچولو غمگینم، باز هم دلم می‌خواد هزار سال دیگه زندگی کنم. دلم می‌خواد قلبم از عشق، دوستی، اندوه، ترس، لذت و خیلی چیزهای دیگه فشرده بشه. خیلی عجیبه. باورم نمی‌شه این منم که دارم این حرف‌ها رو می‌زنم. غزال صدام رو می‌شنوی؟ من از آینده‌ام. و از گذشته. زندگی کن. زندگی کن. زندگی کن.

۲

بهزاد و ابرها - قسمت سوم

ساعت دو و چهل دقیقه‌ی بعد از ظهر پرواز داشتی و چند ساعت بیشتر باقی نمونده بود. لباس‌هات رو تا کردم و گذاشتم توی کوله‌پشتیت. داشتیم فکر می‌کردیم که چطور این چند ساعت رو بگذرونیم. لباس پوشیدیم و قدم‌زنون رفتیم و چندتا چیز بامزه خریدیم. از پیرمردی که فروشنده‌ی لوازم‌التحریر بود پرسیدم استیکر ستاره دارید؟ جواب داد از همونا که مال بچه‌هاست؟ و تو خندیدی و دلت واسه من ضعف رفت. پیرمرده گفت ماهش رو هم دارما. و من چشم‌هام برق زد. دو تا دفترچه خریدیم. یه نقره‌ای، یه طلایی. انگار از توی قصه‌های پریان بیرون اومده بودن. یه مداد برام خریدی که رنگین‌کمون رو به کلمه‌هام میاره و دو تا مدادتراش. چون من عاشق مدادتراشم. بعدش رفتیم یه لاک قرمز خریدیم و یه لاک سرمه‌ای. دیگه لزومی نداشت بیرون خونه بمونیم.
پشت بهت نشستم چون معتقد بودی برای لاک زدن باید احساس کنی که دست من دست خودته. یه جوری لاک قرمز رو روی ناخنم کشیدی که دور تا دور ناخنم هم قرمز شد. چقدر لاک قرمز بهم میومد. بقیه‌ی ناخن‌هام رو خودم لاک زدم و تو گفتی می‌شه ازت یه عکس بگیرم؟ دستم رو زدم زیر چونه‌م و بهت لبخند زدم. چیلیک. ازم عکس گرفتی.
می‌خواستیم برای ناهار بریم بیرون. اما توی لحظه‌های آخر قید ناهار رو زدیم و تصمیم گرفتیم یکی دو ساعت آخر رو توی هم بلولیم. لباس‌هامون رو درآوردیم و توی آغوش همدیگه فرو رفتیم و گذاشتیم تا لحظه‌ی آخر تن‌هامون سیراب بشن.
توی اسنپ نشسته بودیم و دست همدیگه رو سفت گرفته بودیم. گفتم بهزاد دستبندت رو که جا نذاشتی؟ دستبندی با مهره‌های چوبی که توی بیشتر عکس‌هایی که ازت دیده بودم دستت بود. می‌دونستم حتما دوستش داری و بهش وابسته‌ای. گفتی نه، دستمه. و بعد دستبندت رو درآوردی و گرفتی سمت من. گفتی مال تو. گفتم نه، این درست نیست. می‌دونم که حتما خیلی دوستش داری. گفتی برای همین می‌خوام بدمش به تو. از اون لحظه تا همین الان حتی موقع خوابیدن هم از دستم بیرونش نیاوردم. همون دستبند باعث شد که توی فرودگاه بعد از این که دو بار بغلت کردم گریه نکنم. بهت لبخند بزنم و بگم یادت نره سه جا باید بهم اس‌ام‌اس بدی. وقتی سوار هواپیما شدی، وقتی رسیدی تهران و وقتی رسیدی خونه. سه تا از انگشت‌هات رو نشونم دادی و با لبخند گفتی پس سه تا. و بعد رفتی.
نکنه همه‌ی این‌ها فقط یه خواب بوده؟

۱

بهزاد و ابرها - قسمت دوم

لباس پوشیدیم و رفتیم کافه گیشا. از ماه‌ها پیش دلم می‌خواست بریم کافه گیشا و پشت درخت‌های سمت چپ خیابون محمودیه ببوسمت. کافه خلوت بود و جز ما کسی اونجا نبود. پاستا سفارش دادیم و مشغول سیگار کشیدن شدیم. بارون گرفت. کی باورش می‌شد توی ظهر تابستون شیراز بارون بیاد؟ پنجره‌ی پشت سرت رو باز کردم و زل زدم به خیابون خلوت کنار کافه. به درخت‌ها و میز و صندلی‌های چوبی کافه که بارون دیوونه‌وار خودش رو بهشون می‌کوبید و صدای جادویی‌ای ایجاد می‌کرد. به تصویر خودم و خودت توی شیشه‌ی پنجره نگاه کردم و واسه چند لحظه احساس کردم وسط یه خواب خیلی قشنگم. پاستا رو با صدای بارون خوردیم و بارون که بند اومد خیابون محمودیه رو قدم زدیم. پشت درخت‌ها بوسیدمت. دو بار. آسمون با ابرهاش اونقدر زیبا بودن که نمی‌تونستم چشم ازشون بردارم.
رفتیم قصرالدشت. ساعت دو و نیم ظهر بود و خیابون‌ها خلوت. گل‌فروشی‌ها و باغ‌ها رو قدم زدیم و برام یه دونه گل یاس چیدی. زدمش به موهام و چیلیک چیلیک از خودمون عکس گرفتم.
خونه که رسیدیم روی مبل توی بغلت نشستم و با هم یه سیگار رو روشن کردیم. نوبتی می‌کشیدیم و همدیگه رو می‌بوسیدیم. تو گفتی تا حالا هیچ سیگاری اینجوری من رو نگرفته بود. بهت گفتم چون هیچ‌وقت روی لب‌های من سیگار نکشیده بودی.
باز تن‌هامون روی تخت به هم پیچید. حرف‌های جدی زدیم و گریه کردیم. تو بلند شدی و از اتاق رفتی بیرون. من روی تخت دراز کشیدم و گریه کردم. چند دقیقه که گذشت بلند شدم که بیام ببینم کجا رفتی. دیدم پشت سرم به دیوار تکیه دادی و نشستی و داری من رو نگاه می‌کنی. خودم رو توی بغلت جا کردم. توی بغلم خیلی گریه کردی. چشم‌هات رو بوسیدم.
قرار بود شب یه سر بریم پیش مامان و بابام. تو اونقدر هول کرده بودی که اشتباهی با مسواک موهات رو شونه کردی. شب که از پیششون برگشتیم تو علاوه بر پیتزای خودت نصف پیتزای من رو هم خوردی. دلم نمی‌خواست برای خواب برگردم خونه‌مون. روی تخت دراز کشیدم و خواب و بیدار بودم. یه کم کنارم دراز کشیدی. بلند شدی چراغ رو خاموش کردی و پتو کشیدی روم. خودت گفتی رفتی بیرون که سیگار بکشی اما باز چند ثانیه بعد کنارم دراز کشیده بودی و انگشتت رو می‌کردی توی چشمم. خیلی خوابم میومد. و تو به اذیت کردن‌هات ادامه می‌دادی. اسنپ گرفتی و باهام تا خونه اومدی.
صبح خیلی زود اومدم پیشت. دست‌هام رو دور گردنت حلقه کردم و همونطوری با هم رفتیم روی تخت دراز کشیدیم. یکی دو ساعت بعد تمام تنم کبود شده بود و من به این فکر می‌کردم که آیا کسی قبل از ما عشق‌بازی رو بلد بوده؟

۱
MENU
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان